تبليغاتX
اینجا قاف است
اینجا قاف است
......................................"از اینجا نگاه می کنم".....................................
پست قبلی رو با اجازه حذف کردم.. نه واسه اینکه خونده نشه واسه اینکه خودم از اون جور فکر کردنم خوشم نیومد.

ظاهرا همه چیز حل شده.. حالا دیگه می تونم تصمیم بگیرم اما قدم هام کوچولو کوچولو اند و اگه کسی اطرافم یه عطسه کنه محکم می خورم زمین! راستش نمیدونستم بعد از فوت شیرین این همه ضعیف شدم. حتی مامانم که مطمئن بودم بعد از شیرین دق می کنه و می میره به من می گه دنیا که به آخر نرسیده و... نگران منه که چرا این همه ضعیف شدم. قبلا این همه دیده نمی شد اما الان به راحتی به چشم میاد. فقط کافیه لازم بشه یه تصمیم ساده واسه کاری بگیرم انقده از خودم ادا و اصول در میارم که بابام دیشب گفت واسه یه تصمیم ساده رسما فلج می شی..

راست گفت . حوصله ی مسئولیت شاگردام رو هم ندارم و نمی خوام شاگرد جدید بگیرم با اینکه درآمد خوبی می تونه داشته باشه اما یکی دو تا شاگردی که تو هفته ی گذشته  باهام تماس گرفتن  رو رد کردم.

.

.

من یه سبک زندگی داشتم که با هدفم قاطی شده بود یه سبک دوست داشتنی و عرفانی و پز دادنی! که فقط مال خودم بود. راه حل هام، مسیرهام، حرفهام .. همه و همه تو این مسیر و سبک تعریف می شد. بعد از اینکه این چند تا ماجرا واسم پیش اومد و هدفم دیگه از بین رفت نمیدونم چرا سبکم هم رو گذاشتم کنار و آویزون اطرافیونم شدم.

یالا بهم بگید کی بخوابم؟ چی بخورم؟ با کی حرف بزنم؟ کجا برم؟ و اگه دوست یا غریبه ای کنارم نبود که بهم بگه گریه می کردم

خوب.. الان فرقش اینه که گریه نمی کنم و از کسی هم کمک نمی خوام.

می خوام خودم زندگیمو بچرخونم. حالا نه حتما مثل سابقا چون اصلا یادم نمیاد که قبلا این کار رو چطوری انجام می دادم

- می خوام از خودم مراقبت کنم. واسه همین یه تعداد از دوستانی رو که روزگاری بسیار خوب بودن اما الان احساس می کنم مضر هستن کنار گذاشتم.. روی هم رفته ۳ تا شدن! آخه کلا ۴ تا که بیشتر ندارم

این آخری هم مشروطه. یعنی ازش خواهش کردم حواسش باشه داره با یه بلور! حرف می زنه و اگه تن صداش بالا پایین شه می شکنه

میدونم شاید عجیب باشه اما صمیمی ترین دوستها هم گاهی اوقت با جملاتشون، با سکوتشون و یا با تعجب هاشون می خوان مثلا بهت کمک کنن یا بهت مسیر نشون بدن یا توقع داشته باشن که بهشون بیشتر توجه کنی و الان من چنین امکانی رو ندارم.

- مراقبت بعدی اینه که با اینکه به شدت به محبت پدرم و مادرم احتیاج دارم اما می خوام ازشون فاصله بگیرم. یه هفته می شه که اومدم خونه و دلم می خواست که مامانم واسم آشپزی کنه یا بابام حرفهامو گوش کنه. این اتفاق افتاد اما تقریبا در طول روز ۳ یا ۴ ساعت بیدار بودم و مابقی رو می خوابیدم.. اونم الان و تو این شرایط که سه تا هفته وقت دارم تا امتحانم

لازمه بیام بیرون. اینجا مراقبت رو می گیرم اما دست و پام رو جاش میدم و به نظرم میاد این خوب نیست. می خوام مثل یه متخصص با خودم برخورد کنم و تمام چیزهای مضر رو از خودم دور کنم.

- با یکی از دوستان قدیمی صحبت کردم. یه دوست کاملا قابل اطمینان (در این شرایط این جمله یعنی نه توقع داره و نه احتیاج به همراهی) و بهش گفتم می خوام برام یه کار نیمه وقت جور کنه که بعد از کنکورم برم. بهش گفتم همین الان سه نفر منتظرن تا من کارم تموم شه و مثل سوپرمن بپرم تو شرکتشون و تو کاری که تازه راه اندازی کردن و فکر می کنن که تخصص منه کمکشون کنم و حقوق خوبی بگیرم.

بهش گفتم من الان تو شرایطی نیستم که بخوام مسئولیت سنگین قبول کنم، و البته اگه بخوام جدا به زندگیم ادامه بدم احتیاج به پول خورد و خوراک و کرایه دارم (پول شاگردامو پیشاپیش پول کلاس و لب تاب و امتحان و کنکور آزمایشی و کلاس نکته و تست..! دادم ) . در نتیجه به یه کاری احتیاج دارم شبیه کارهای دفتری بدون مسئولیت سنگین کاری. (نه مثل کار خودم که نفس کشیدن یه ساله ی شاگردت رو هم خودت تنظیم می کنی که آب تو دلش تکون نخوره)

گفتم اگه این کار رو برام بکنه و از اول اسفند این امکان رو بهم بده.. نباید می گفتم لطف، چون قبلا خودم خیلی امکانات و نفرات در اختیارشون گذاشتم هر چند این روزها از اون شعله فقط برام یه رویای همراه با تعجب باقی مونده

.. من موندم معطل که با این دست و پا چلفتگیم چرا هنوز مشاورم معتقده که من حالم خوبه و کاملا رو فرم هستم.. ؟ و البته یکی از کسایی که خودش روی کمک بعد از کنکور من حساب کرده خودشه واسه راه اندازی دفتر طبقه بالا به عنوان انجمن... (اگه بهم نمی خندید، دلم می خواست بهش بگم اگه میذاره منشی باشم حتما می رم کمکش.. )

می بینی ؟ مثل یه پیرمردی که خاطرات قشنگ گذشته شو مرور می کنه و اما حالا داره دنبال مای بی بی می گرده که یه وقت شبا زیرش رو خیش نکنه..

اه. اصلا تصویر جالبی نبود

برگردیم سر سبکم....

 الان بلند می شم وسایم رو جمع می کنم، اتاقم رو جمع و جور می کنم و می رم پانسیون، قبل از اینکه مامان بیاد آخه اگه از در بیاد تو و با بغض بگه داری می ری؟ ساکم رو می ذارم زمین و می گم نه.. فقط داشتم وزنشو امتحان می کردم و یه هفته ی دیگه می مونم و می خوابم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 بهمن1388 توسط شعله |
نشسته بودم توی اتوبوس انقلاب به ولیعصر تا پر شه و منم داغ کرده گی مغزم بپره که وقتی می رم کلاس هنگول وارد نشم... یه تراکت پخش کن  اون نزدیکیا وایساده بود و دلی دلی می کرد.. با خودم گفتم چرا با جدیت کارت هاشو پخش نمی کنه. اما از اون جایی که یک ربعی حداقل معطل شدیم ( که ایشالا با توزیع یارانه ها و کمبود نقدینگی در جیبها، از آن به بعد اتوبوس ها زود پر خواهند شد...) دیدم آدمها تک و توک از دست اون مرد تراکت می گیرن.. .

انگاری یه روزگاری که تشنه بودی و هر کی هر چی بهت می گفت و تو می قاپیدی که یه وقت جا نمونی تموم شده

این می تونه چند تا دلیل داشته باشه:

۱. پولی یا دل خوشی واسه استفاده از خدمات ارائه شده تو تراکت ها نمونده که از دست آقاها بگیریم

۲. انتخاب ها از روی ملاحظه و با دقت بیشتر و تحقیق بیشتری صورت می گیره و به هر تراکتی اعتماد نمی کنیم

۳. چرا هر کی دستشو درزار می کنه ما موظفیم دستشو رد نکنیم؟

۴. کو اعصاب این خود شیرینی ها که دل یارو رو نشکنیم؟

۵... شما بگید

.

.

ترم یک  که بودم یه استادی داشتیم که یه چیزی درس می داد و الان یادم رفته چه درسی بود.. اسمش هم یادم نیست . می گفت نوع تغذیه از گوشت حیوانی روی آدما تاثیر میذاره.اینجوری:

گوشت خوک: خوک نجاست خودش رو هم می خوره. پس اگه تو دراز مدت از این گوشت استفاده شه دیگه زیاد واسه آدم درست و غلط و حلال و حروم و.. مهم نیست و نامرد می شی

گاو: وحشی و جنگنده بار میای

مرغ: چون به زمین نوک می زنه تو هم به مرور سطحی نگر میشی و عمق ماجراها دیگه واست مهم نیست

گوسفند: گوسفندا عادت دارن با هم حرکت کنن.. اگه به جوب آب برسن و یکی بپره همه پشت سرش می پرن و اگه یکیشون وایسه همه تلپ تلپ می خورن به پشت اونو وایمیستن...

می گفت ایرانی گوشت گوسفند تو اولویت برنامه هاشونه و ..................

 (این نقطه ها یعنی تو خود حدیث مفصل بخوان )

.

حالا این موضوع چه ربطی به تراکت پخش کن و تراکت نگرفتن آدما داره؟ ربط نداره؟ دیگه مثل سابق همه  از اون آقاهه تراکت نمی گرفتن. اون روز خیلی دلم خوش شد. دلم خواست واسه خودم تصور کنم دیگه زیاد گوشت گوسفند نمی خوریم یا ارتقا پیدا کردیم و دیگه قبل از انجام هر عملی حتی دست درازی حتی به نیت خوب هم اول فکر می کنیم

.

پ.ن: این بچه های  شهرستانی رو وقتی ازتون آدرس می پرسن و بلد نیستین هی الکی آدرس ندین که برن گم شن آخه. هر شب یکی دیر میاد و گم شده! تازه وقتی هم میاد تو از دم به تهران و تهرانی فحش میده. حالا شاید یارو اصلا تهرانی هم نبوده باشه ها، ولی مُردم بسکه تو خوابگاه واسه نرخ ماست و تفاوت قیمت نون و راه عوضی رفته شه و میوه خراب فروخته شده و لباس انداخته شده و از این چیزا فحش خوردم...

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 بهمن1388 توسط شعله |
دوستتون دارم این مردم همیشه صبور... یه چیزی تو مایه های این یه جایی خونده بودم و یادم نیست نویسندش کی بوده (اگه کسی درستش خاطرش بود، به منم بگه ممنون می شم) اما نمیدونم این روزا چرا همش فکر می کنم منظور این آدم فحش بوده تا واقعا دوست داشتن.. این صبور و شریف بودن واسه ما عوضی تعبیر شده.. موقعی که می خواستن کسی رو خفه کنن بهش می گفتن تو  بزرگی کن و حرف نزن.. فکر کنم اون یارو نصیحت کنندهه می ترسیده که وسط دعوا گوشه ی لباس خودشم گیر کنه و مشکلی واسه آبرو..امکانات.. خودش پیش بیاد که از ترسش می گفته تو رو خدا خفه شو بذار زندگیمونو بکنیم. اما مودبانه گفتنش این بوده که تو آقایی کن.. تو خانمی کن.. و نتیجه این می شه که خفه شو و بزار بک....ت

توضیحات داره اما نه اینجا... با هر موضوعی که خودتون دلتون می خواد همانند سازی کنید..

.

.

حالا من این روزها دارم متوجه می شم که خانمی کردن یا آقایی کردن یا به نوعی گوسفندانه زندگی کردن هیچ ربطی به سطح تحصیلات آدما نداره. می تونی بی سواد باشی و آزاده باشی یا می تونی دکترا داشته باشی و کفش بلیسی...

.

خوابگاه یا پانسیون زندگی کردن تو این یک ماه و نیم به اندازه ی تمام سالهای زندگیم واسم تجربه داشته.. اینجا خیلی چیزها یاد گرفتم

مهمترین یاد گرفته ام این بود که خانوادت هر کی و هر چی که باشن خانوادتن (برای این جمله کسی بهم نگه که مگه نمیدونستی و ...) لطفا معنای دوم جمله رو بگیرید) مثل معلم زبان ما که هی معنای دوم کلمه رو یادمون می ده که مثلا دیوار فقط دیوار نیست و معنای مانع رو هم میده!

یا عشق فقط هیجان نیست و معنای تعهد هم میده.. جالبه که اینجا جز اولین جاهاییه که وقتی خودمو به خنگی می زنم و چرت می گم کسی به هوش پایین من با صدای بلند نمی خنده و به معنای دوم جمله ام!! که گاهی خودمم نمیدونم چیه فکر می کنن..

یاد گرفتم که جلوی یه دیپلمه ادای با سوادا رو درنیارم ، چون می تونه تجربش تموم عمرِ منو تو جیبش بذاره و جلوی یه دانشجوی فوق دکترا احساس کمبود نکنم چون ممکنه یه روز بعد از شام وقتی تو تاریکی سالن مطالعه نشستی و منتظری یکی فیوز پریده رو درست کنه یکهو دستتو بگیره و بگه من به دید تو به زندگی و به تجربه هات غبطه می خورم.. و وقتی برق اومد انگار نه انگار و تو هی پیش خودت فکر کنی اشتباه کردی؟ عوضی شنیدی نکنه؟  و دو روز تموم تمام جمله هاتو مرور کنی که کدوم حرفم این حس رو بهش داد و اگه راست گفت چرا تو تاریکی مطلق اینو گفت..؟  اصلا شاید خوابگاه جن و پری داره و من نمیدونم خب. اما از شوخی گذشته زندگی تو کتاب ها نیست تو دانشگاه و تو مدرک نیست ظاهرا اینا فقط بهت این اجازه رو می ده که تو جامعه ی همه چی رو وزن کن بهت اجازه نون درآوردن بده نه چیز یاد دادن..

- یه روز سه شنبه یکی از شاگردام بهم زنگ زد و گفت دختر خاله ش قرص برنج خورده و بعد از یکی دو ساعت جگرشو بالا آورده.. میدونید چرا؟ چون معدل دیپلمش پایین شده بوده  و  با خودش فکر کرده شانسی تو کنکور نداره... نگفتم مجسمه هایی که از چهره های معروف می ساخت با اصلشون هیچ فرقی نداشت؟ به مدت دو ساعت و ۲۵ دقیقه توی حیاط پانسیون قدم می زنم و هی بغضم و حیرتم رو قورت می دادم و برگه های مبحث  هرم خود شکوفایی مزلو رو تو دستم مثل ... نمیدونم شاید زباله یا بادبزن یا.. تکون می دادم

احتمالا یه دفعه که حوصله کنم با دقت هرم خودشکوفایی رو براتون توضیح میدم..

.

قربان شما

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 بهمن1388 توسط شعله |
نمیدونم چرا اسمش شده خوابگاه.. تنها کاری که نمی شه اینجا درست انجام داد خوابیدن با یه دل سیره. هنوز نشده بخوابم و صبح با سر و صدایی چیزی بیدار نشم.. تازه وقتی هم که خیلی ساکته یکی میاد صدام می کنه که شعله چرا خوابی؟ مگه کنکور نداری دختر جان؟ . . من پانسیونم. یک ماه شد؟.. اینجا همه چیز خوب و آرومه. اینجا کسی با کسی دوست یا غریبه نیست. یه جورایی چون مدت موقت با هم هستن - شاید- با هم خیلی خوبن. مهربون.. دوست داشتنی و مسئولیت پذیر . خداییش درمون شدم!!! اصلا نمیدونم اگه این فاصله پیش نمیومد چی سرم میومد. خیلی ضعیف شده بودم. الان که فاصله گرفتم و دوباره نگاه می کنم می بینم کسی جز خودم مشکل نداشته . . درس می خونم.. با لبتابم بازی می کنم. درس می خونم. با هم اتاقی هام چایی می خورم. درس می خونم. میرم کافه گودو یا سپید و سیاه چای می خورم و برمی گردم خوابگاه درس می خونم.لباس می شورم. درس می خونم. مثل بقیه بچه ها اخبار هشت و سی رو میبینم و به جای صدای مجری صدای فحش بچه ها رو گوش می کنم و دوباره درس می خونم. به دوست پسر جدید بی خطرم (قابل توجه شاسکول) اس ام اس می زنم و درس می خونم. با مامان تلفنی صحبت می کنم و بغض می کنم و درس می خونم. شب می خوابم و تو خواب هی کابوس می بینم! و بیدار می شم و چای با نون جو و پنیر می خونم و درس می خونم. .. جدا اینا ماجرای سه هفته ی گذشته بود و البته تولدم هم شد و من 32 ساله شدم و از دوستام کادو نگرفتم! اما تا دلتون بخواد غریبه ها بهم کادو دادن. بچه های خوابگاه. کسی که لبتابم رو بردم برنامه بریزه. شاگردم... . این زندگی رو دوست دارم. اینجا کسی نمیدونه من کی ام. چی ام. چی کارم. کسی به خاطر شغلم بهم احترام نمیذاره. فقط گاهی کنجکاو می شن که ... چیز مهمی نیست همین طوری کنجکاو می شن . اینجا بچه ها درس می خونن و تو فکر امتحان تافل واسه دکتراشونن. اینجا منتظرن کاراشون درست شه تا برن هند.. مالزی..کانادا. اینجا دخترها ارشد از شریف دارن اما زنانگی هم دارن. خوشگل هم هستن. اینجا زندگی شبیه کارتون های خیلی خوبه که می ترسی صبح بیدار شی و همه چی تموم شه اینجا زندگی عمقش فرق داره . وقتی گفتم شیرین چه جوری فوت کرد همشون گریه کردن.. منم گریه کردم اولین بار بود که سوال پیچ نشدم که مگه تو خودت روانشناس نبودی و یا ... . وقتی گفتم می خوام صبح زود بیدار شم باهم هماهنگ کردن که کدومشون مامور بیدار کردن من بشه! . وقتی گفتم از تخت طبقه بالا می ترسم پرت شم، برام یه تخت جور کردن. نه فقط با من. با بقیه.. با خودشون.. با غریبه و آشنا همینجورن اینجا کسی با کلاس نیست. اینجا بهشته تا آخر عمرم واسه این یکی کارم مدیون خودم خواهم بود!! که از خونه زدم بیرون. برای دوباره سازی خیلی لازم بود. تا 25 دی یه دور درس هام با دوره تموم می شه و یکماه واسه تست زدن وقت دارم. . یه دختر هندی داریم.. بهم می گه قبول نشدی با من بیا هند و اونجا درس بخون. دارم وسوسه می شم واسه رفتن و چشم بستن روی آسفالتهای خونین و آسمون پر غبار این شهر بهت زده از سم اسب های یزیدیان
نوشته شده در تاريخ جمعه 18 دی1388 توسط شعله |
درست نمیدونم چی شد! اما رفتم خوابگاه شبانه روزی دانشجویی - کارمندی قرارداد دو ماهه بستم و از شنبه می رم اونجا

همون شبی که خاله م ، مامانم رو برد دکتر و معلوم شد تمام ماجرا باد بوده (ورم معده و روده یعنی) و اون همه اضطراب من از روی شکم سیری بود ، تصمیم گرفتم دُمم رو بذارم رو کولم و برم

و ارزون ترین جا پانسیون بود.(ماهی صد تومن)

حالا الان وسایلم رو جمع کردم. چند تا لباس و کتاب و مسواک... یه چیزی تو مایه های لوازم سفری

یه تخت دارم و یک کمد لباس و کتاب و یه گوشه از یه یخچال و یک سالن مطالعه بزرگ و خالی.. لطفا کسی نپرسه چرا این کار رو کردم

.

قرارداد دو ماهه بستم تا کنکور.. نمیدونم چی می شه می خوام اگه شد دیگه برنگردم خونه. کلا دیگه می خوام بذارم برم، پیمانه اگه اینا رو خوندی اصلا هوس نکن که نصیحتم کنی که خانوادت بهت نیاز دارن و ...

فقط میدونم اگه یه هفته دیگه بمونم باید برم آسایشگاه روانی اتاق بگیرم. پس لطفا کسی باهام مخالفت نکنه حتی تو کامنت خصوصی

خانواده با رفتن من کاملا عادی برخورد کرد.. راستش انتظار داشتم یه لب کج و کوله یا یه غر بشنوم حتی،  اما هیچ کدومشون هیچی نگفتن و این باعث شد بیشتر بغض کنم

انگار دیگه منتظر بودن. جالبه شروین می گه الان می ری خوابگاه و از اونجا هم خونه شوهر

 این مستقل شدن با مستقل شدن دوران ۱۸ سالگیم فرق داره. اون روزا یه تنه اومدم تهران و تنها خونه گرفتم و ۴ سال موندم تا خانواده هم اومدن تهران و برگشتم پیششون

اون روزا جدا شدم که نشون بدم بزرگ شدم و اومدم شهر بزرگ کار یاد بگیرم و آدما رو نجات بدم

اما الان دارم می رم که بگم دست از سر من بردارید و بذارید خودم تنهایی واسه خودم نفس بکشم.. باحاله ولی کلا

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آذر1388 توسط شعله |
این پست دو قسمت داره. درد دل و آرزوهام ، هر کدوم رو خواستید بخونید!: فقط نخندید لطفا اینا همش جدی می باشند

درد دل:

امشب دلمو زدم به دریا و با دوستم درد دل کردم. بهش گفتم اصلا مهم نیست که مریضی مامان چقدر جدیه . موضوع اینجاست که الان دقیقا ماجرای پَر رو شتره که اون شتر رو کشت (همون مردی که یه عالمه بار رو شترش گذاشته بود.. وقتی یه پر گذاشت رو وسایل، شتر افتاد و مرد. و مرد هی به اطرافیان می گفت فقط یه پر بود.. )

نمی کشم. توان ندارم و خسته م . ماجرای فوت شیرین شاید یه سال و نیم گذشته باشه اما پس لرزه هاش واسه من خیلی شدید بودن..

گفت بهم که کمی یاد بگیر ناتوانیتو نشون بدی..

راستش وقتی این حرفو زد، هیچ جوری هضم نکردم یعنی چی؟! اصلا برام کلمات قابل فهم نبودن. ناچار شد نزدیک به یه ساعت واسم توضیح بده که من مجبور نیستم همه ی بارهای خونه رو بکشم و اجازه دارم نه بگم وقتی که توان ندارم..

خلاصه وقتی تلفنمون تموم شد حسابی عزمم رو جزم کردم و رفتم آشپزخونه پیش بابا که داشت گلی رو که تازه قلمه زده بود نگاه می کرد. بهش گفتم بابا وقتی جواب آزمایش مامان اومد ..- یکهو سرش رو آورد بالا و نگران نگام کرد، فکر کنم پیش خودش فکر کرد حتما چیزی شده که صبر کردم مامان بخوابه و الان دارم بهش می گم-..

گفتم :نه بابا منظورم اینه که تو بدترین حالتش باید عمل شه (پیش خودم گفتم یعنی ۲ یا ۴ میلیون هزینه... حق داره نگران شه.. البته حتما دایی بهمون قرض می ده و بابا می تونه خرد خرد بهش پس بده.. فقط نمیدونم چرا دو سالی یه بار باید یه همچین خرجی واسه ما پیش بیاد..)

ادامه دادم عملش هم که سادست. لااقل نصف فامیل مامان عمل کردن و چیز سختی نبوده ( باز با خودم فکر کردم اما جواب معده رو نداریم.. اگه اون جدی باشه ؟ من می میرم. بهتره بهش بگم می خوام خودکشی کنم تا پرستاری... یا بهش بگم می خوام خونه جدا بگیرم و برم و خلاص شم... یا بگم  اصلا برم گم و گور شم)

دیدم سرش رو انداخته پایین و فکر می کنه.. کمی مکث کردم که اگه بهش بگم به من چه که می خواد عمل کنه؟ چهارتا خواهر خونه دار داره که بهش برسن... وای پدرم درومد تا بگم بابا من نمی تونم تو مراحل کار کمکی کنم.. نگام کرد

سرمو انداختم پایین و بغض کردم. بین دوتا جمله گیر کردم. اینکه بگم تو نگران نباش من مراقبش می شم یا بگم بابا دارم از پا می افتم و  رو من حساب نکن

اما انقدر بغضم شدید بود که نتونستم حرف بزنم یاد وقتی افتادم که شیرین فوت شده بود و بابا مچاله شده بود

اما در عین حال حواسم بود که اگه این بار قبول مسئولیت کنم جدا خودم قوز بالا قوز می شم..

انقدر بغضم طولانی شد که از خیر ادامه دادن گذشتم. خوشبختانه سرش پایین بود . رفتم دستشویی و سر و کله مو خیس کردم و دوباره برگشتم پیشش

دراز کشیده بود سر جاش

با سماجت رفتم بالا سرش و گفتم بابا شنیدی چی گفتم؟

با یه لبخند محو ـ بیشتر بوی سرزنش می داد - بهم گفت:" آره فهمیدم، یعنی نمی شه رو کمکت حساب کرد" و چشماشو بست. چنان منقلب شدم که خواستم بگم بی خیال .. خیالت راحت باشه، اما جلوی خودمو گرفتم، وقتی توانش نیست یعنی نیست دیگه... واسه همین چیزی نگفتم و اومدم تو اتاق

کمی چرخیدم و دوباره به دوستم زنگ زدم و با گریه بهش گفتم به بابا گفتم اما قیافش دلمو کباب کرد دارم پشیمون می شم

گفت اگه خواستی پشیمون شی پاشو قیافه خودتو تو آیینه نگاه کن.. خودت الان از همه بیشتر به کمک احتیاج داری..

چند دقیقه ای صحبت کردیم و احساس کردم سبک شدم و دیگه شونه هام درد نمی کنه.

.

آرزوهام:

 ۱. به نظرم زود بود خودمو درگیر شاگرد کردن. سه تا شاگرد گرفتم با مشکلات ریز و درشتشون.  هنوز  زود بود بخوام درگیر حل کردن و کشیدن بار کمکی چند نفر دیگه بشم.. نمیدونم چی وسوسم کرد قبول کنم.. پول؟ خوب بی تاثیر نبود.. البته حل کردن مسایل این فسقلی ها همیشه واسم با مزه و جذاب بوده خصوصا اینکه وقتی بهشون می گی ته ماجرا چی می شه و همون هم می شه اتفاقا و اونا با چشمای متعجب طوری بهت زل می زنن که انگاری جادوگر دیدن و نمیدونم چرا فاصله سنی - یعنی تجربه زندگانی!- رو در نظر نمی گیرن.  میدونم این آرزو نبود..

۲. کی به من گفته بود امسال کنکور بدم؟ اصلا کی به من گفته همیشه باید به روز باشم؟ اصلا کی گفته لازمه روزنامه بخونم و اخبار سی بی بی ! رو گوش کنم که جدیدا با کارخونه چی توز قرارداد بسته و راه بی راه نشونش می ده و تو حرص می خوری و یادت می افته باید به موضوع مهمتری فکر کنی.. قول میدم بعدی آرزو باشه. نمیدونم چرا هی درد دلم میاد. به خدا نخواستم کلک بزنم

۳. اگه آدم اصلا ازدواج نکنه ایرادی داره؟ احساس می کنم حوصله جمع و جور کردن یه زندگی جدید رو ندارم. دیگه وقت بازنشستگی و مردنه ها. مگه اینکه یکی بیاد بگه سلام شعله اومدم با هم عروسی کنیم. اما بچه نمی خوام. کارم مسافرتیه. میای بریم دور دنیا رو بزنیم واسه فلان شغل و اینجوری کار کنیم؟ از نظر مالی هم نگران نباش از گرسنگی نیمیمریم. منم بگم آره به شرطی که عروسی نگیریم

۴. اما دلم یه دوست پسر می خواد که بشه گاهی وقتها مثل دو تا دختر بریم و دوری بزنیم و حرف بزنیم.. به نظرم نمی تونم همچین توقعی از یه مرد داشته باشم! اما دارم خوب

۵. یه شغل می خوام مثل تورهای مسافرتی که توش نه مدرک مهم باشه و نه آدم ببینی و نه اعتبار کاری مهم باشه و لازم باشه مثل آدم های مهم عمل کنی و زندگی کنی. فقط برم دشت و کوه

۶. یه مدیر برنامه مرد می خوام که کارهامو برنامه ریزی کنه و شاگردامو جمع و جور کنه و کارهام ردیف شه که من به جای فکر کردن به مسایل فقط انجام بدم و باهام تو سود شریک شه و پول نگیره. تازشم واسم ماشین انتخاب کنه و شرایط قسطم رو مشخص کنه و کارهای دیگه م رو هم برنامه ریزی کنه. خلاصه زندگیمو کنه هلو برو تو گلو..

۷. می خوام همین روزا یه دختری که باهام آشناست رو اتفاقی ببینم و بهم بگه سلام شعله. اتفاقا داشتم دنبالت می گشتم.. مجبور شدم یه خونه کرایه کنم اماتنهام. می تونی یه مدت بیای و با من زندگی کنی؟ نمی خواد اجاره بدی.. رهن کردم. یه اتاق اضافی هم دارم، فقط خیلی تنهام بیا با هم یه مدتی زندگی کنیم

۸. واسه کریسمس برم لاس وگاس کنسرت کامران هومن و با شبکه ت پش ۴ روز و سه شب بمونم اونجا 

۹. هنوز نمیدونم

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 آذر1388 توسط شعله |
یکی دو ماهیه که مامان از درد شکم و روده می نالید و دکتر عوض می کنه. بالاخره رسیدیم به یه متخصص درست و حسابی  و چند تا آزمایش داد امروز

می گن اوضاع بد نیست فقط کیسه صفراش پر شده و کولیت روده و از این حرفا

اما جواب عکس معده و روده رو به ما ندادن و گفتن واسه دکتر می فرستن

کمی ترس برم داشت که نکنه جدی باشه.. البته اینها هم غیر جدی نیست و عمل می خواد اما لااقل میدونی نمیمیره

ولی اگه غیر از این باشه؟

امروز از وقتی از آزمایشگاه برگشتیم تا الان لااقل ده بار به خودم گفتم طاقت نمیارم.. طاقت میارم.. طاقت نمیارم.. طاقت میارم..

بهترین حالتی که به ذهنم رسید این بود که برم یه آسایشگاه روانی اتاق اجاره کنم. الان که دارم می نویسم تو فاز طاقت نمیارم هستم!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آذر1388 توسط شعله |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

دیشب خواب دیدم به مغازه دار یه هزارتومنی دادم که بهم نموداری رو بفروشه. پولم رو گرفت و نمودار رو نداد و می گفت تموم شده. هر چی بهش می گفتم که پولمو پس بده حریفش نمی شدم..

عصبی از خواب بیدار شدم و به بابام گفتم، بابام گفت من هزار تومن بهت می دم!

من تنهام. به قول زمبور که اسم شعله رو گذاشته زن صحرا نشین.. وقتی بهش اعتراض کردم که صحرا نشین یعنی یه جورایی تنها، بهم جواب داد که : "خوب هست کمی شاید. دروغ نداریم که بگوییم"

اون روز خیلی به مزاقم خوش نیومد حرفش اما قرار نیست که دروغ بگم به خودم که

بگذریم.

دچار دوستی های نابرابرم. مقدار دریافتم با پرداختم نمی خونه. میدونم این جور معاملاتی نگاه کردن جالب نیست. اما وقتی دلم گرفته و دلم می خواد به دوستی زنگ بزنم می دونم که با یک ساعت درد دل کردن که انصافا هم حالم خوب می شه باید تا یک هفته تمام مشکلات خانوادگی و فردیشو + مسائل کاریشو حل کنم. اینجوری می شه که حرفامو قورت می دم و گوشی رو سر جاش می ذارم

از من به شما نصیحت هیچ وقت روانشناسی نخونید و اگه خوندید به کسی نگید و فقط تو محل کار اعلام وجود کنید.

هنوز خاطرم هست روزهایی که برای تعلیم رانندگی می رفتم و مربیم دخترش رو که تازه خودکشی کرده بود با خودش می آورد و صندلی عقب می نشوند که علاوه بر تسلط بر گاز و کلاج رو مخ دخترش هم ویراژ بدم

فکر می کنم خودم هم تو این جریانات اشتباهاتی کرده باشم . مثلا اینکه اوایل که جوون بودم و اعصاب داشتم دلم می خواست همه جا سرک بکشم و مشکلات همه رو حل کنم .

و دیگه اینکه همه ما حتی خودم ترجیح می دیم مسایل رو سریع و ارزان و بدون هزینه کلا حل کنیم و این باعث می شه تو دور و بری ها سریع دنبال کمک بگردیم. این همون جایی هست که هممون باز عادت داریم کمک کنیم حتی اشتباه.. تا حالا گیر فردی افتادید که ازش آدرس پرسیدید و اونم آدرس داده و ۱۸۰ درجه برعکس مسیر اصلی حرکت کردید؟

انگاری عادت نداریم به خودمون احترام بگذاریم و هزینه کنیم و از متخصص استفاده کنیم.

و البته متخصصین هم راه های مختلفی رو می رن . مثل ماجرای دندون درد من که تو یه روز ۴ تا مطب دندونپزشک متخصص که اتفاقا معرفی هم شده بودند سر زدم و ۴ تا نظر کارشناسی کاملا متفاوت شنیدم از کشیدن دندان تا رودکانال.. هنوز یادمه اون روز بعد از ظهر چقدر گیج و منگ و خسته با همون دندون درد برگشتم خونه

.

.

میدونم در کل وقتی پشت سر هم اینا رو می خونید ممکنه مثل خودم گبج بشید اما واقعیت اینجاست که خودمم هم همین وسط وایسادم.

دو تا چیز رو مطمئنم:

۱. وقتی ارشد گرفتم مشاوره خانواده نمی شم

۲.حاضر نیستم گونی بار دیگرون رو دوشم بذارم فقط واسه اینکه بعد از ظهر جمعه دلم گرفته

. از اینکه با حوصله تا آخر این نوشته اومدید ازتون تشکر می کنم! از اینکه هستن کسانی که هنوز درد دل ها را می خوانند.. این بهم امیدواری می ده

پ.ن: شرایط قسطی خریدن ماشین چه جوری بهتره؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 آذر1388 توسط شعله |
دو سه روزه هر کاری می کنم خوشحال نمی شم حتی ورزش نکردم و یه پیتزای درسته خوردم و تا ظهر خوابیدم..

حتی آهنگ های گریه دار گوش کردم و کلی گریه کردم

حتی رفتم خونه دخترخاله م و کلی غیبت زنونه کردم

حتی روزنامه ها رو به امید کمی بوی طراوت ورق زدم و  رسیدم به آدمهای بدی که می خوان بهمون بدی کنن و کلی آدم خوب تو راس وایسادن که نمیذارن .. فقط به خاطر لطف بی دریغشون ممکنه نون خالی بخوریم مدتی

حتی یه شاگرد جدید گرفتم و فکر کردم با پولی که دستمو می گیره حسابی خوشحال می شم

حتی طبق برنامه این ماهم پیش رفتم و درسم رو برنامه ام واسه کنکور آزمایشی اما بازم خوشحال نیستم..

الان رفتم یه وبلاگ و اینو اونجا دیدم:

و کاملا فهمیدم که باید یا چیزی رو تغییر بدم یا بخوام که خوشحال باشم. نمیدونم چی می خوام و نمیدونم چی باید تغییر کنه.. کمی گیج شدم

پ.ن: احتیاج دارم یه ماشین دست دوم بخرم که ناچار نشم فاصله ی از فرمانیه و صادقیه یا نیاوران و نارمک یا ولیعصر و شهر ری رو با بدبختی الان طی کنم. می گن پژو رُوا یا ۴۰۵ خوبه.. اما من پول ندارم. کسی می تونه بگه چی کار کنم ؟!

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 آذر1388 توسط شعله |
۱. رفتیم خونه مامان بزرگ واسه خاله بازی و خوشگذرونی..هی غیبت کردم و تند تند مثل زنا حرف زدم.. اومدنی بیرون داشتم بالا می اوردم ولی بهم خوش نگذشت

۲. هی تند تند می خونم و امتحان می دم و درصدام خیلی بالا نمیاد. زنگ زدم به یک مشاور حرفه ای و واسش توضیح دادم مشکلمو، گفت ادای حرفه ای ها رو در نیار و مدل حرفه ای خوندن و فهمیدن رو بذار کنار و مدل آدم بی سوادا فقط حفظ کن

۳. رفتم واسه گذرنامه عکس بندازم. کلی خودمو خوشگل کردم و روسریمو مدل لبنانی سر کردم که یکهو بهم گفت نمی تونم عکس بندازم، روسریت سبزه ممکنه ایراد بگیرن

۴.داشتم با بچه خاله م حرف می زدم. به مامانش گفت جیش دارم، مامانش گفت پوشک داری همین جا جیش کن..   ۱۰ دقیقه بعد خواستم بلند شم برم، پرسید کجا می ری گفتم می رم جیش کنم. گفت همین جا جیش کن

۵. هر وقت می زنم کانال سی بی بی! ، یه نیم ساعتی حرص می خورم و میام تندتر درس می خونم

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آذر1388 توسط شعله |
هی بدو بدو راه می ری و فکر می کنی و واسه مسایل زندگیت راه حل می دی و آخرش متوجه می شی سر کار بودی و اینا همش رو برنامه بوده و دلیلی واسه پیش آمدش وجود داشته و خودش هم حل شده..

انگار یه پدر یا مادر مهربون می دونه که من الان باید دوا بخورم چون میکرب وارد بدنم شده اما صبر می کنه تا تب کنم و از درد به خودم بپیچم و تب کنم تا فرداش راضی شم با اهن و تلپ برم دکتر .. بعدش که بیام نسخه رو بخرم ببینم واسم خریده و تازه برام توضیح بده اون درد و شب نخوابی هم واست لازم بود چون باعث شد نیم کیلو چربی اضافت آب شه...

چه حالی به آدم دست می ده؟ هیچی؟ نمیدونم یه جورایی اراده در جبر یا جبر در اختیار

.

.

روزگار جالب می گذره. بعد از دو ماه خونه نشینی به این نتیجه رسیدم که باید برگردم سر کار.. چون:

۱. دارم از بی پولی میمیرم

۲.دارم از یکنواختی دق می کنم

۳.وقتی سرکار میرفتم بهتر واسه ساعتهام برنامه ریزی می کردم

۴.ارزش زمانهام رو اون وقت بهتر می دونستم

۵. تنوع داشتم و احساس مفید بودن می کردم

بین خودمون باشه غیر از دو هفته ی اول که روزی ۱۱ ساعت درس خوندم بعدش رو بدجوری هدر میدم

.

دیشب فهمیدم یک دختر ۳۱ ساله شدم و خیلی ترسیدم. چون نمیدونم یک آدم ۳۱ ساله فرقش با یک دختر ۲۵ ساله چیه و چطوری باید زندگی کنم؟

.

باز فهمیدم آدمهایی که روزی واسه هرکاری ازشون کمک می گرفتم و به نوعی معلمم بودن حالا راه حل هاشون چندان مناسبم نیست.. راه حلی که به ذهن خودم می رسه کامل تره. حالا یا جمیعا اینا دست به یکی کردن به من خوب راه حل ندن یا خودم آدم بزرگ شدم و یاد گرفتم چی خوبه و چی بد

.

و دوباره کشف کردم که من درونم یک مدیرداخلی دارم که وظیفش هماهنگ کردن آدمک های مختلف درونمه که هرج و مرج نشه. این مدیر محترم موظفه دونه دونه به خواسته ها رسیدگی کنه و به ترتیب اولویت اجازه اقدام بده. نمیدونم چرا زودتر ازش کمک نگرفته بودم. چون تا حالا نشسته بود و تخمه می شکوند و مابقی آدمهای درونم می زدن تو سر و کله هم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388 توسط شعله |
اینجا خیلی ساکتم. اینجا درون قاف، درون خودم..

انقدر نور هست که احتیاجی به نور بیرون ندارم و چراغ ها رو می تونم کم نور کنم. تو اوج بی صدایی احتیاج به حرف زدن ندارم. الان نه احساس بدبختی و درموندگی دارم و نه احساس پیروزی و خوشبختی

.. اما یه حس دارم. احساس پوچی نمی کنم، معنا دارم. معنایی واسه زندگی خودم نه هیچ کسی دیگه

 یه جورایی اومدم واسه کفرگویی دیشبم اظهار پشیمونی کنم.

نه اینکه یهو همه چی حل شده باشه..نه

اما نمی خوام از این به بعدشم رو هم به عصبانیت بگذرونم. یکی دو سه ! روز طبیعیه که بخوام غصه بخورم. بعدش راه می افتم

دم غروب ،با اسب و سگم به سمت جاده در امتداد دریا حرکت می کنم و شهر به شهر، جاده به جاده می رم و زندگی هامو کشف می کنم..

دم غروب چون نقطه ی تقابل ماه و خورشیده.. دو تا تضاد ... می گذارم قدرت دریای خدایی خیلی چیزها رو تو خودش حل کنه یا خیلی چیزها رو تو خودش برام بشوره و شفاف کنه

حالا که قراره زندگی کنم و چاره ای دیگه هم ندارم، پس این کار رو می کنم

بعدا واسه لبخند زدن وقت هست

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط شعله |

همش وقتی یه برگ سبز بین برگهای زرد می دیدم فکر می کردم این منم که تو خانوادم دارم نقش یه ناجی رو بازی می کنم و باید هی بیشتر بدرخشم تا اونا از رنگ سبز من رنگ و نقش بگیرن..

اما امروز متوجه شدم یه  برگ زردم بین باغ سبز زندگیشون..

توضیح نمیدم. حال ندارم. بسکه بهم شوک وارد شده دیگه صدام درنمیاد

فقط یه جمله من گول خوردم. من قربانی بودم نه ناجی

حالا دنیا بهم بدهکاره

خدا بهم بدهکاره

آسمون و زمین بهم بدهکاره

مامان و بابام بهم بدهکارن

از همه جا و همه آدما طلب دارم

15 سال زندگیمو.. یالا.. بهم پرداخت کنید

از همه بدتر زمانیه که بفهمی خودت این وسط چقدر قشنگ اشتباه کردی و نمیتونی هیچ کسی رو مقصر بدونی، حتی خودت رو

.

فکر کنم دیوانگی یعنی همین

 

 

پ.ن: وقتتونو اینجا تلف نکنید. ظاهرا خدا منو واسه یه فیلم سینمایی تو نقش های متفاوت داره امتحان می کنه. اینجا خبری از آرامش و ثبات نیست

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط شعله |
نبودم چند وقت.. نه اینکه کار مهمی واسه انجام دادن داشته باشم و نه اینکه حرفی نداشته باشم که اتفاقا گلوم از بی حرفی درد گرفت

.

.

لهجه ی آب رو می فهمم این روزها

معنای صدای بال کبوترها واسم نامه ی عاشقانست

قشنگی نگاه ماه رو الان حس می کنم.

تو چرخه ی خدا شدن قدم زدنم رو نگاه می کنم و تعداد فاصله هامو می شمارم.. انگشتام که کم میاد و گم می کنم.. دوباره برمیگردم سر خط..ماشین حسابای بازاری جواب نمی ده

یکی امروز بهم گفت خدا یه باشگاه داشت که می خواست معرفیش کنه واسه همین تابلو معرفی درست کرد و اونا رو سر در باشگاههاش چسبوند

من و تو و ما اون تابلو ها هستیم. اولش بغض کردم و گفتم این نامردیه من نمی تونم تابلو باشم پس زندگی خودم چی؟ گفت تو رو یکی دیگه واسه هدفش خلق کرده

اولش بدجوری حالم گرفته شد اما بعدش به خودم گفتم اگه حتی همین باشه ،براق ترین و بهترین تابلو می شم که تو برق چشمای کسایی که میان تا نگام کنن، خودمو ببینم

 می چسبم به هم و یکی می شم. تک . واحد. تجسم اندیشه

پ.ن: قصد بدی ندارم. نمیدونم چرا یهو لهجم اینطوری شد!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط شعله |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

هیچ اتفاق خاص و عجیب و نادری نیفتاد

خونه مرتب شد و بعضی چیزها عوض شد یا خریداری شد.. دوباره کارهامو و برنامه هام سر جاشون نشستن و من شدم همون شعله

اما با یه تفاوت خیلی کوچیک :

 یه گره ی بزرگ جاش تو قلبم خالیه.. من دخترم. اجازه دارم دختر باشم

هر وقت ذوق کردم جیغ بزنم، هر وقت خسته شدم غر بزنم، هر وقت حالم بد شد از صبح پتو رو بکشم تو سرم و با دهن کج و کوله سر جام دراز بکشم، هر وقت دلم خواست دو جور غذا بپزم و یه روز اصلا حوصله نکنم و زنگ بزنم غذا بیارن

برم روزنامه فروشی و دوتا مجله آشپزی بخرم و بیارم یه جور غذا از روش بپزم، برم فرش فروشی و پادری شیک قیمت کنم و از قیمتش سرم سوت بکشه و تو راه خونه با لب و لوچه آویزون خودمو قاتع کنم مال خودمون هم خوشگله

تو سر کار اگه منشی شماره مراجعم رو گم کرد، روم نشه بهش حرفی بزنم و تمام راه خونه رو با خودم غر بزنم که چرا حالش رو نگرفتم.. برم عکاسی و از توی عکس هایی که انداختم چندتاشو برای چاپ انتخاب کنم و غر بزنم که چرا انقده تو این عکسا چاقم و بیام خونه و ۴۵ دقیقه ورزش کنم تا لاغر شم

از صبح تا شب رژیمم رو رعایت کنم و شبش ۴ تا کتلت اضافی بخورم و تا صبح هم از معده درد بمیرم و هم از وجدان درد.. ۴ ساعت جلوی تلویزیون سریال های پشت سر هم  کانال "فارسی ۱ " رو نگاه کنم و همزمان گلابی و انجیر بخورم و بعدش واسه اینکه کالریم به هم نخوره زیتون شور بجوم

برم برای ثبت شرکتا و کار لنگ بزنه و به جای اینکه برم پیش معاون و خودم کارها رو درست کنم و چونه بزنم و ...  . زنگ بزنم به مدیرعامل آینده و اونم بگه بیا بیرون، خودم می رم اونجا رو سرشون خراب می کنم و منم ذوق زده بیام بیرون و یه بطری آب معدنی بخرم و زیر پل میرداماد روی چمن ها لی لی کنم و برم روی پل عابر و با خیال راحت پله هایی رو از زیر پام رد می شن بشمارم

...

متوجه می شین؟ قرار نیست آدم مهمی باشم. مهم و حرفه ای و عصاقورت داده و روان شناس با کلاس..     آدمی که حق نداره اشتباه بکنه، آدمی که قراره همیشه درجه یک باشه، آدمی که اجازه داره مریض بشه.. غصه بخوره.. حمایت بخواد.. وقت بگذرونه

.

.

دخترم.. این اتفاقیه که بعد از وقایع اخیر افتاد.. همین

اما دیگه بی پولی بدجوری داره فشار میاره ها!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط شعله |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 وقتی تو بچگی می شنیدم زندگی سیبی ست گاز باید زد با پوست

درست نمی فهمیدم یعنی چی، اما الان که روزانه دارم یه سیب با پوست می خورم! داره یه چیزایی دستگیرم می شه

همش با خودم فکر می کردم اگه گردگیری خونه تموم شه می خوام چی کار کنم؟ برام روشن شده بود که گردگیری و مرتب کردن خونه یعنی مرتب کردن ذهنم و نمیدونستم بعدش قراره چه اتفاقی بیفته. ۵ شنبه تقریبا گردگیری تموم شد.. رفتیم سر خاک شیرین

تو راه برگشت من یهو متوجه شدم که من دختر خونه هستم نه مسئول یا پدر خونه

و دختر خونه وظیفه ی محدودتری داره.. این بهم آرامش داد

خودمو جا به جا کردم که بیام و برم تو قالب خودم.. اولین اتفاق:

- من: بابا چرا انقدر یواش راه می ری؟

بابام: کمرم درد می کنه

من: چند وقته؟ از کی؟   (تو دلم پرسیدم چرا ندیده بودم؟)

من: مامان چرا موقع جویدن غذا دهنت رو کج می کنی؟

مامان: دندون جلوم شکسته ..

من: سلام دوستم.. غیر از آدرس دکتر ارتوپد، آدرس یه دندون ساز هم می خوام

من: کابینت آشپزخونه پوسیده.. بالشم خرابه

بابا: زنگ بزن کابینت ساز بیاد. مامان همون روز برام بالش خرید با یه روبالشی سبز و نارنجی..

من: شما ها چقدر مهربونیدا

مامان: ۳۰ سال با ما زندگی کردی ندیدی؟

من: ....

نه ندیده بودم. هیچی رو

انقدر ماجرای مهم و توهمی زندگی من بزرگ بود و اهداف دراز مدت تعریف کرده بودم که همین جلوی پام رو ندیده بودم

شب.. آشپزخونه.. من و بابام:

بابا: چرا نصف شبی انقدر قدم می زنی؟

من: داشتم فکر می کردم که می خوام خیلی از کارها و برنامه های متفرقه م رو کنسل کنم و جدی امسال بشینم و درس بخونم.. اما انقدر این ور و اون ور قول دادم که نمیدونم چطوری بهشون نه بگم. اما اگه همین جوری ادامه بدم معلوم نیست آیا سال دیگه باز بتونم کنکور بدم یا نه؟

بابا: همین کارها و برنامه هات تو رو از زندگیت دور کرد.. داشتی کارتو می کردی.. همون موقع که رفتی سر کار باید می موندی و درستو می خوندی

الانم اگه قراره قبول شی همین تنها راهشه.. بهشون بگو بابام گفته باید درس بخونم و اجازه ندارم بیام سر کار! پول کلاس کنکورت چقدر می شه؟ ببین می تونی قسط بندی کنی؟ پولشو خودم می دم تو بشین درس بخون

من:...

نمیدونم چرا همش آخر همین اتفاقات زندگی هی دلم می خواد از شدت خوشبختی گریه کنم.

 اصراری ندارم درکم کنید اما این اتفاقات ساده ی زندگی برای من مثل تو ابرها زندگی کردنه

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط شعله |

سلام خداجون میدونم همیشه برات نامه می نوشتم اما اینبار می خوام به یکی دیگه هم سلام کنم

به کسی که هیچ وقت ندیدمش چون فکر نمی کردم چیزی واسه دیدن داشته باشه

مردی که  پشت سکوت دائمی و همیشگیش قلبی از طلا خوابیده

مردی که چون دستاش خالی بود کسی به صورتش هم نگاه نکرد

مردی  که وقتی متخصصین اشتباه کردن همه کج به اون نگاه کردن که تو سرپرست بودی و تو حق اشتباه نداشتی

مردی که هنوزم نمیدونه مقصر نیست  و هنوز داره طناب پوسیده ی این عذاب وجدان رو، روی پشت خودش می کشه

تکون نمی خوره نه به خاطر اینکه نمی تونه کاری کنه که اگه تکون  می خورد این طناب انسجام پوسیده ی خانواده ی ما  زودتر از این ها پاره می شد

مردی که سالها ندیدمش

مردی که پدرم بود

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

سلام بابا

هیچی ندارم بگم جز این قطره های اشکم که می دمشون به تو.. جبران تموم سالهایی که هر وقت خواستی بگی بابایی با حرکات و رفتارم نذاشتم. چون فکر می کردم زمانی که لازم بوده بابا باشی و نبودی و دیگه نمی تونی بابای من هم باشی

فکر می کردم اگه ستون این خونه لقه و به طناب کمکی دیگرون وصله، تقصیره تو بوده

این همه سال بار تقصیری رو گردن تو انداختم که اصلا ربطی به تو نداشت، بار این همه سال بی پولی.. بدون اینکه نگاه کنم که جای پول چی داری به خانوادت می دی.. شونه هات.. قلبت.. عشقت و تمام زندگیت

اما هیچ کس ندید.. قدیما هی به مامان می گفتم حیف کردی خودتو که زنِ بابا شدی اما الان میبینم تمام عمرت، جوونیت، قلبت حیف شد

من اگه ۱۵ سالم پرید هنوز ۳۰ سالمه و تو اگه ۱۵ سالت پرید الان ۶۰ سالته.. کی می تونه جبرانش کنه بابا؟ کی؟

اگه دوستت داشته باشم جبران می شه؟ اگه هر روز کاری کنم که وقتی میای خونه خوشحال شی چی؟ اگه به جات زندگی کنم خوبه؟ اگه کاری بکنم که تو میخوای؟ من چی کار کنم بابا؟ مجبورم سالهایی رو جبران کنم که هیچکدوممون مقصر نبودیم.. سالهایی رو که هممون قربانی شدیم

 بابا دوستت دارم خیلی زیاد

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر1388 توسط شعله |

میدونم کمی غیر عادیه.. اما

لازمه همه چی رو دوباره تعریف کنم

حتی نوع ارتباطاتم رو با دوستام

لازمه یاد بگیریم که خودم هم آدمم و زندگی دارم و نمی شه وقت و بی وقت جوابگوی سوالات و مشکلاتشون باشم..

لازمه بفهمیم مسئولیت کارهاشون به من هیچ ربطی نداره

لازمه حالیمون شه من وظیفه ندارم برای حل شدن مشکلاتشون آدم و شرکت و موقعیت و ... معرفی کنم

لازمه بفهمیم من منم

خودمم. مال خودم هم هستم

هر چی هستم منم

تو رو خدا اینو بفهمیم.. دیگه برخوردها داره اذیتم می کنه 

لازمه بهشون بگم:

 ببین.. میدونم کمی عجیبه اما چیزی که تا الان از من می دیدی شخصیت من نبوده، من عذر می خوام نمی خواستم تا حالا باهات بازی کنم اما اینی که می دیدی یه توهم بوده حتی واسه خودم

ازت فرصت می خوام که بتونم خودمو پیدا کنم و اگه رفتارم تغییر کنه ازت می خوام این شخصیت جدید رو بپذیری بدون غر و بدون گله

اگه اذیتت می کنه مجبور نیستی منو تحمل کنی اما منم  دیگه نمی تونم برم تو قالبی که من نیستم. پس یا همراهی کن باهام اگه فکر می کنی دوستیمون ارزشش رو داره، اگه هم نه که مرسی تا این مدت دوستم بودی.. تا الان هر کاری برات می کردم و می کردی ارزش مند بوده، اما از الان به بعد آزادی بمونی یا بری

 

کاش بتونم همینجوری بهشون بگم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط شعله |

m0ckl0scug5a80vrqcst.jpg

شاید اولین باریه که حتی از ظرف شستن یا گردگیری لذت می برم

اولین باریه که  وقتی خونه رو جاری می کنم، قرار نیست بعدش با عجله از خونه برم بیرون و بپرم وسط زندگی

اولین باریه که همین زندگی منه

کشف کردم زندگی یه زن یعنی آفرینش، تغذیه، آرامش، گرما، انرژی و از این چیزا

تا حالا اشتباهی رفته بودم تو قالب یه مرد یه چیزی تو مایه های حمایتُ شکار، جنگ، برد و باخت

خودم می خواستم سایه ی درخت باشم واسه خودم و بقیه،  اما من کارم ریشه زدن تو زمین و تغذیه شدن و تغذیه کردنه

اما الان خودمم. یه زن

البته هنوز تازه فهمیدم زن بودن چه شکلیه تا جا بیفتم سر جام طول می کشه خوب

امروز ورزش کردم، دوش گرفتم، موهامو سشوار کشیدم (قبلن واسه اینا وقت گذاشتن الافی بود چون کارهای مهمتری داشتم مثل کار کردن و حقوق گرفتن)

بعدش یک سوم آشپزخونه رو از سقف تا کف شستم و بعدش خسته شدم!! اومدم و از کانال فارسی ۱ ۲ تا سریال نگاه کردم و فایل های کامپیوتریم رو مرتب کردم. همه جای زندگیم داره مرتب می شه

دقیقا به اندازه ۱۵ سال کار دارم که جمع شده ،وسایل دارم که باید دور بریزم و گردگیری دارم که باید انجام بدم

گوشه گوشه ذهنم احتیاج به مرتب شدن و گردگیری و بازبینی و دوباره چینی داره

با کار خونه دارم همین کار رو می کنم..

یه اعتراف کوچولو: خوشحالم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط شعله |

این روزا همه چی جدیده حتی چیپس های سوپری سر کوچمون

وقتی یه جا تو زندگی یهو بفهمی همه چی که فکر می کردی اشتباهی بوده ، بیشتر شبیه آدمهایی هستی که تازه از خواب بیدار شدن و همه چی براشون جالبه

جالبه که عجله ای واسه هیچ کاری نداری... اصلا کاری نداری که انجام بدی!

البته اگه نجنبی از گرسنگی میمیری. آخه بازنشسته بودن و حقوق کارمندی بابا دیگه کاملا راستکیه! اینو باید حواست باشه

واسه همین خودمو جمع و جور کردم و اول از همه یه منشی تلفنی برای موبایلم گرفتم که تلفن هامو جواب بده و اگه کسی سوالی داشت جواب بده، وقت مشاوره براشون بذاره و اگه کسی کار مهمی باهام داشت بهم اس ام اسی خبر بده

یه شاگرد رو دیدم و قرارداد بستم تا فعلا یه پولی واسه نفس کشیدن داشته باشم!. امروز هم رفتم موسسه ای که پارسال کنکورآزمایشی می دادم و با مشاورش صحبت کردم و درصدهام رو گفتم. گفت دوباره بخون و اما امسال زبان رو کلاس برو هم عمومی و هم تخصصی.. بهش گفتم اگه کنکور ندم چی؟ خیلی جدی گفت کنکور ندی می خوای چی کار کنی؟ وقتی اومده بودم بیرون هی فکر کردم جدا اگه کنکور ندم می خوام چی کار کنم؟ کاری به ذهنم نرسید.. عجالتا تصمیم گرفتم کتابامو دوباره دربیارم

با راننده تاکسی حرف می زدم .. با سوپری.. با منشی موسسه کنکور..

با همه آدمها حرف می زدم بدون اینکه شعله باشم. متفاوته.. البته خیلی اصرار ندارم درکم کنید اما باور کنید تو لحن صحبتتون هم تاثیر می ذاره وقتی بدونی الان دیگه خودتی.. فقط خودتی بدون هیچ باری رو دوشت

روز عید فطر تمام وسایلی رو که این ۱۵ سال با ذهنیت ناجی یا قربانی خریده بودم، بردم انباری

دارم نقطه به نقطه ی روزهامو لمس می کنم. بدون هیچ ذهنیتی

انگار خونه خریدم که خالیه.. بهتر بگم اتاق خریدم یا شایدم هم خودم رو خریدم... یا بردم ویندوز مغزم رو عوض کردم و کل فایل "C"  فرمت شده و پریده و البته رم ۵۱۲ قدیمی رو عوض کرده و یه رم ۲ گیگ برام گذاشته

این دقیقا می شه وضعیت الان من!!

جالبه، نه؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط شعله |
همون طور که تو پست قبل نوشته بودم امروز رفتم مطب دکتر "ش"

بعد از یه کمی گپ و حرف زدن بهم گفت خوبی.. اثرات دارو دیگه تو رفتارت دیده نمی شه

(بایدم خوب می شدم با روزی یک ساعت و نیم ورزش و صبح تا شب دو تا بطری نوشابه خانواده آب خوردن!)

گفت دیگه وقتشه ببینی الان چی دلت می خواد و زندگی جدیدت رو بسازی و از این به بعد هم به هر متخصصی اعتماد نکنی! طرف باید متخصص با وجدان باشه.. یادت باشه دو ماه دیرتر اومده بودی ُ  تو یه تخت تیمارستان واسه همیشه اسیر سرخوشی هات بودی

یادت باشه ژنتیک خانواده شما ایرادی نداره.. برو دنبال زندگیت. از این به بعد هم از نظر من احتیاجی نیست که بیایی مشاوره.. میدونم خودت از پس زندگیت برمیای

بهم گفت مثل روز برام روشنه که روانشناسی رو ادامه می دی و مثل روز برام روشنه تو کارت موفق می شی.. پس بیشتر از این معطل نکن

.

u7ivq4s4guav7l150tu.jpg

.

فکر کنم اینجا نقطه ی مناسبی برای پایان زندگی شعله باشه

شما چی فکر می کنید؟

پ.ن: راستی یه اسم جدید پیشنهاد بدید، دیگه شعله نیستم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط شعله |

یه قصه دارم براتون

قصه زندگی شعله

میدونم می گید که اینو که قبلا خوندیم. میدونم که وبلاگمو با قصه ی خودم شروع کردم. اما خودم هم از این قصه تا چند روز پیش خبر نداشتم. تقریبا تا 3 هفته ی پیش

حالا می خوام بگم.. می خوام راوی شم و یه قصه براتون بگم

اگه خاطرتون باشه من رفتم دکتر تغذیه تا لاغر شم. بهم رژیم غذایی و دو جور قرص داد . یکی چربی سوز و یکی دیگه کاهش اشتها

یکماه مصرف کردم و 6 کیلو کم کردم. خوشحال هم بودم حتی اومدم اینجا و نوشتم که دارم محدودیت هامو می شکونم و به شما هم توصیه کردم که این کار رو بکنید.. خاطرتون هست؟

جواب ارشد اومد و من باز قبول نشدم. 36 نفر گرفتن و رتبه ی من شده 93. حتی از پارسال هم بدتر شدم/

تصمیم گرفتم تغییر گرایش بدم. برم تو یکی دیگه از گرایش های روانشناسی که قبول شدنش راحت تر باشه. اینطوری شد که از دکتر "ش" وقت مشاوره گرفتم. یه روانشناس که چون قبلا شاگردش بودم و سبک کاریش رو دوست داشتم و مطمئن بودم همه ی گروه ها رو می شناسه رفتم دیدنش.

یک روز شنبه بود که دیدمش و ماجرا رو براش تعریف کردم. اما ناچار شدم علت علاقه م رو هم به روانشناسی بگم پس اجبارا ماجرای خواهرم شیرین رو که بیمار بود و سال پیش فوت کرد. اینکه افسرده بود و می خواستم نجاتش بدم. اینکه مامانم بعدش بیمار شد و به خاطر اضطراب زیاد، زیاد بیرون نمی رفت.

اینکه هر کجا می رفتم بهم می گفتن تو ژنت ایراد داره و باید مراقب خودت باشی. براش گفتم که از روزی که شیرین مریض شد من شدم سوپر من که اونو و خودمو و مامانم و بعدش جامعه رو نجات بدم. بهش گفتم الان خسته م و گیج شدم که یه سال صبر کنم؟ شوهر کنم؟ یا دوباره ادامه بدم اما تو رشته ی دیگه ای کنکور بدم؟

دکتر "ش" گفت الان ترکیدی.. این یکسال رو خیلی سخت کار کردی، درس خوندی، پیگیر شکایت خواهرت بودی و کلاس های متفرقه برداشتی

فعلا برو یکی دو هفته استراحت کن . گفت این چهارچوب شکستنات هم علتش همینه، برو هر وقت خستگیت در رفت بیا تا صحبت کنیم.

یک هفته بعد رفتم دیدنش.. بعد از کمی صحبت دکتر "ش" بهم گفت: ظاهرا ماجرا از یه ترکیدن ساده جدی تره. به نظرم تو در حال حاضر در مرحله شروع یه سایکوز هستی. این غیر طبیعی بودنت می تونه علایم شروع یه مانیک (یه بیماری روانی که فرد بیش از معمول سرخوشه و کنترل رفتارش رو نداره... یه چیزی شبیه مستی یا استفاده از قرص های روانگردان) هست. من ترجیح می دم که سریعا به یه روانپزشک ارجاعت بدم تا معلوم شه .

تقریبا ماتم برده بود. فکر کردم داره باهام شوخی می کنه یا داره غلو می کنه یا می خواد منو بترسونه که زیاد چهارچوبامو زیر رو نکنم.

اما دکتر "ش" کاملا جدی بود و اصلا شوخی نداشت. تقریبا به التماس افتادم که من محاله برم روانپزشک .. اصلا اگه این کار رو بکنم 13 سال جنگیدنمو علیه دارو زیر سوال می برم. بهش گفتم شاید این موضوع برای بقیه زیاد مهم نباشه اما منو می کشه. بهش گفتم حاضرم بمیرم ولی پامو تو مطب روانپزشک نذارم..

.

.

دردسرتون ندم با همه ی تهدیدام و کلی گریه و شب نخوابی روز بعدش با چشمای پف کرده رفتم مطب روانپزش و بازم مثل بچه های خوب، کل زندگیمو تعریف کردم و کلی سوال جواب دادم و یه نامه داد دستم که بیارم بدم به دکتر "ش".

. و دوباره شب نخوابی و گریه... تا ساعت 10 شب از دکتر "ش" یه وقت اورژانسی گرفتم و رفتم پیشش

دکتر "ش" نامه رو که خوند. تقریبا وا رفت . دستاشو فرو کرد تو موهاش و فقط یه جمله گفت:"وای..عجب فاجعه ای"

تقریبا مطمئن شدم دیوونه شدم. خصوصا وقتی آب دهنش رو قورت داد و با کمی مکث و جابه جا شدن بهم نگاه کرد، پیش خودم فکر کردم بهتره مودبانه از مطبش بیام بیرون و برم خودمو گم گور کنم. ولی در عین حال با خودم فکر می کردم پس چرا خودم هیچی نمی فهمم. منکه شبیه بقیه آدمام. فقط درونم خیلی آرومتر از همیشه ست؟

.

بالاخره دکتر "ش" حرف زد.. سعی می کنم تا می تونم نقل قول کنم:

میدونی تو این نامه چی نوشته؟ دکتر ... تو نامه ش برای من نوشته که تو دچار مسمویت دارویی ناشی از قرص فلوکستین شدی. درسته که این قرص عوارض نداره اما خود دارو بهت نساخته و تو رو مانیک کرده . اما در ضمن گفته اگه یکماه بگذره و تو ورزش کنی اثر دارو کاملا از بدنت بیرون می ره ولی اگه 2 ماه دیگه ادامه می دادی جدا بیمار می شدی و دیگه نمی شد برت گردوند. اگه عمق فاجعه رو درک کنی از این به بعد همش پشت سر من نماز می خونی

موضوع مهم دیگه ای که بهش اشاره کرده اینه که ژن تو مشکلی نداره. در واقه یعنی سالمه. و بیماری خواهرت هم دو قطبی نوع 3 بوده. نوع سه یعنی افسردگی ای که بر اثر اشتباه تشخیص و داروهای نامناسب فرد مریض می شه. پس خواهرت مادرزادی مریض نبوده اون فقط افسرده شده بوده که با یه تشخیص اشتباه واقعا بیمار شده

و مادرت هم ژنتیکی اضطراب نداشته. منتهی چون بهش گفتن ژن اون خراب بوده ترسیده که سر بقیه بچه هاش میاد و دچار اضطراب شده. یعنی تو ، خواهرت و مادرت سالم بودین و فوت شیرین درواقع یه فاجعه حساب می شه و این 15 سالی که خانواده ی شما رسما درگیرش بوده همش بر اثر یه تشخیص اشتباه بوده.... بلند شد و جاشو عوض کرد و اومد روی مبل روبرویی من نشست و در حالی که به دست های قفل شده ی من به پایه مبل نگاه می کرد با محبت و درد عمیقی که تو چشماش بود بهم گفت من از طرف همکارم که اولین بار این اشتباه رو کرد.. از طرف جامعه روانپزشکی از تو و خانوادت عذرخواهی می کنم. بابت تمام این 15 سالی که نفس کشیدید و درد کشیدید و زجر کشیدی. بابت تمام مدتی که تو دانشگاه می دویدی تا خواهرت رو نجات بدی و مادرت رو.. بابت همه چی متاسفم

حالا باید برات توضیح بدم که علایم مسمومیت دارویی چیه.. به نظرم تا 10 روز دیگه به حالت عادی برمی گردی و اون وقت می شه تصمیم گرفت که چه رشته ای بخونی.. اما اگه حتی دلت بخواد کلا این رشته رو رها کنی یا مسیر زندگیت رو کاملا متفاوت کنی بهت حق می دم. خوب..

و شروع کرد و برام توضیح داد که کم خوابی و .. مابقی علایم رو باهاشون چه طوری کنار بیام تا این 10 روز بگذره..

الانم که دارم براتون می نویسم هنوز گیجم که این ماجرا فقط توهم ذهن منه یا واقعیت داره؟

هنوز 10 روز تموم نشده و من دارم دور خودم می چرخم. هنوز نمی فهمم چی شده.. اصلا نمی فهمم یعنی چی که من دقیقا از 16 سالگی به بعد به مدت 15 سال جایی زندگی کردم که مال من نبوده. یعنی نصف زندگیمو...یعنی آرزوهام.. ترس هام.. دردهام.. نفرتام... همه و همه؟

اجازه بدید یه نفس تازه کنم.. بعدا بیام و از خالی شدن زیر پام و هدفام و زندگیم حرف بزنم...

شنبه ساعت 4 از دکتر "ش" وقت دارم. یعنی 10 روز تموم می شه

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 شهریور1388 توسط شعله |

 

مرحله ی بعد از خلاقیت یعنی اینکه بی خیال دنیای قبلی خودت بشی و بیفتی دنبال یه زندگی جدید!!

حالا اگه کسی هوس کرده از کار و زندگی بیفته بسم ا..


اولین حرکت رها کردن همه چیز بود و رفتن به مسافرت. تورهای مسافرتی مختلف اسم نوشتم و دهات های اطراف تهران کمی دورتر رو گشتم. بعدش نوبت  به تجربه ی کارهای ممنوعه شد مثل سیگار  کشیدن. با کسی دوست شدن و گپ زدن و تو خیابونا پرسه زدن. سینما رفتن تنهایی. مردی رو به کافی شاپ دعوت کردن. سراغ آرزوهای ناتمام نوجوونی رفتن
.
جنگل رفتن و سه روز تو چادر زندگی کردن
همه ی اینا خیلی خوش گذشت اما اتفاق جالبی هم افتاد
دیگه نمی خوام روانشناس باشم!!! علامت تعجب میذارم چون خودم اولش که فهمیدم خیلی تعجب کردم
من در 18 سالگی رفتم دنبال نجات دادن خودم و خواهرم. خودم که خوب هم نجات پیدا کردم و هم تو زندگی رفتم سراغ کارهایی که زمانی مال ادمهای مهم بود و اما خواهرم هم که رفت به دیار دیگه
یهو متوجه شدم دیگه نمی خوام روانشناس باشم انگار هم زمینه ای بود برای رشدم که حالا قدم بلند شده و می تونم اون طرف دیوار رو ببینم و هم انگیزه ی واقعیش از بین رفت..
حالا دلم می خواد برم دنبال کارهای کامپیوتری.. دنبال عکاسی دنبال زندگی دیگه
اما از یه طرف نگرانم. من تو این رشته به تخصص رسیدم نمی تونم یکهو رها کنم هم دلم می سوزه و هم منبع درامدم می پره
اینجوریاست که این روزا هی قدم می زنم و فکر می کنم و نمی تونم نتیجه بگیرم.

 

دیروز داشتم واسه کسی این جریان رو تعریف می کردم که مثل بچه نق نقوها وسطش گریه م گرفت و هی بغض کردم و هی تعجب کردم و هی جملاتم رو قورت دادم..

از همه جالبتر دارم فکر می کنم بی خیال ارشد شم و برم سراغ خودم

 

اما خودم کی ام؟ کجام؟ چه جوری ام؟

تو یکی از این تورها با خانواده هایی آشنا شدم که دکترا از معتبر ترین دانشگاه ها داشتن. شنا بلد بودن . موسیقی می دونستن. تاریخ ایران و جهان و رم! رو حفظ بودن . کارهای معتبری داشتن و اوقات فراقتی رو - که نمیدونم از کجا پیدا می کردن - تور می اومدن. خیلی تکون خوردم. زندگی من همش وسطه.. نصفه نیمه. نه خوش می گذره نه سخت می گذره نه جدی درس می خونی و نه جدی زندگی می کنی .. فکر کنم البته جدی کار می کنم... یعنی می کردم.

جمله ی بعدیم تکراریه:اینجوریاست که این روزا هی قدم می زنم و فکر می کنم و نمی تونم نتیجه بگیرم.

شدم دختر ۱۸ ساله ای که ۳۰ سالش شده. خودش که نه سنش .. اما آرزوهاش تو همون ۱۸ سالگی موندن

 و موندن و موندن و موندن

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 شهریور1388 توسط شعله |
دیروز از تا پسر متفاوت دعوت کردم بریم کافی شاپ. یکیش تقریبا نشنیده گرفت

اون یکی که اومد همش مشکوک نگاهم می کرد. جفتشون حالا خوبه غریبه نبودند. تقریبا همکار و دوست کاری بودند.

خلاصه بیچاره به نظرم هی منتظر بود از جیبم چاقو دربیارم بسکه گیج بود.

آخر شب وقتی داشتیم قدم می زدیم تلاش می کرد حلاجی کنه!!! اما در کل به من که خوش گذشت. خصوصا اینکه برنامه ریزیش با خودم بود. نمیدونم دوباره امتحان می کنم یا نه . اما بازم نمیدونم چرا مردها  انقده از یه پیشنهاد ساده گیج می شن. مگه خودشون آدمو دعوت نمی کنن؟ پس چه فرقی داره آخه؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد1388 توسط شعله |
از یه جایی زندگی قدیمیت راضیت نمی کنه

بلند می شی می افتی به تجربه کردن ترس هات و ممنوعاتت

ممنوعات خیلی ساده

مثل اینکه خیلی دوست داشتی بری  کلاس مثلا پیانو اما همیشه به نظرت ولخرجی می اومد و راه می افتی می ری

مهم نیست که پیانو نداری لااقل دستت که بهش می خوره خوب!

بعدش که هی شروع کردی به تجربه کردن ممنوعات هی به خودت می گی چرا از خودم دریغ کرده بودم؟ منکه هی پول می ریختم دور اینم روش

خلاصه اینکه  تا جایی که لطمه نمی زنید به خودتونید برید سراغ تجربه کردن. یه جورایی آدم کش میاد! بزرگ می شه

یه چیزایی تجربه می کنید که تاثیرات عمیقی داره

مثلا تو پارک تاب سواری اگه به نظرتون عیبه حتما انجامش بدید همینا یکهو خلاقتون می کنه

شروع کردم به کار کردن روی خلاقیت که وقتی کنکور رو برداشتن از گرسنگی نمیرم

جالباشو شاید حوصله کنم و همین جا بگم. البته الان نه چون رفتم یه کار ممنوعه - از نظر خودم- انجام دادم و ناخن کاشتم!! و داره وقت تایپ 3 تا 3 تا کلمه با هم می خوره!!

من عاشق این عکس شدم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388 توسط شعله |
Blog Skin